ماجرای پیشگویی صریح پیامبر(ع) درباره شهادت عمار یاسر و عاقبت قاتلان او

زندگی عمار یاسر این بزرگ‌مرد تاریخ اسلام که نزدیک به یک قرن پایمردی و ایثار را در خود جای داده است، تابلویی زنده از مظلومیت، استقامت، بصیرت و ولایت‌مداری محض است.

به گزارش خبرنگار مهر، در تاریخ پرفراز و نشیب صدر اسلام، چهره‌هایی ظهور کردند که فراتر از یک صحابی معمولی، به نماد، معیار و ترازوی سنجش حق از باطل تبدیل شدند. در میان این رادمردان، عمار بن یاسر جایگاهی بی‌بدیل و منحصربه‌فرد دارد. زندگی این بزرگ‌مرد تاریخ اسلام که نزدیک به یک قرن پایمردی و ایثار را در خود جای داده است، تابلویی زنده از مظلومیت، استقامت، بصیرت و ولایت‌مداری محض است.

عمار نه تنها در زمان حیات رسول خدا (ص) مایه آرامش و استواری جامعه نوپای اسلامی بود، بلکه در دوران تاریک فتنه‌های پس از رحلت پیامبر و به‌ویژه در عصر خلافت امیرالمؤمنین علی بن ابی‌طالب (ع)، به عنوان «شاخص و آیینه حق‌نما» عمل کرد.

پیشگویی صریح پیامبر اکرم (ص) مبنی بر اینکه عمار توسط «گروهی ستمکار و تجاوزگر» (فئه باغیه) به شهادت خواهد رسید، او را به محوری‌ترین نشانه برای تشخیص جبهه حق از باطل در جنگ سرنوشت‌ساز صفین تبدیل نمود. برای درک عمیق نقشی که عمار یاسر در معادلات صدر اسلام ایفا کرد، باید ابعاد مختلف زندگی او را از ولادت و سخت‌ترین شکنجه‌های مکه تا مجاهدت‌های بی‌امان در رکاب پیامبر و در نهایت جان‌فشانی عاشقانه او در سال‌های پایانی عمر در رکاب مولی‌الموحدین مورد واکاوی دقیق قرار داد.

تبار، ولادت و سحرگاه اسلام در مکه

ابویقظان عمار بن یاسر بن عامر، نسلی پیوند خورده با خاک پاک یمن داشت. نسب او به خاندان «عنس بن مالک» از قبایل قحطانی می‌رسید. پدرش یاسر، در روزگار جوانی به همراه دو برادرش در جستجوی برادر گم‌شده خود از یمن راهی مکه شد؛ برادران بازگشتند اما یاسر مجذوب این دیار شد و در آنجا اقامت گزید. در جامعه طبقاتی و قبیله‌ای مکه آن روزگار، هر غریبی برای زیستن و در امان ماندن نیاز به حلیف و هم‌پیمانی از میان قبایل بزرگ داشت.

یاسر با ابوحذیفه بن مغیره، رئیس قبیله خوش‌نام و پرآوازه بنی‌مخزوم پیمان بست. ابوحذیفه کنیز پاک‌دامن خود به نام «سمیه» دختر خیاط را به همسری یاسر درآورد. از این پیوند مبارک، در حدود ۴۴ تا ۵۷ سال پیش از هجرت پیامبر، کودکی چشم به جهان گشود که نامش را عمار نهادند. ابوحذیفه بعدها عمار را از قید بندگی آزاد کرد و بدین ترتیب، این خانواده از موالی و هم‌پیمانان بنی‌مخزوم به شمار آمدند. عمار در محیطی پرورش یافت که با فقر و سختی عجین بود، اما از حریت، اصالت و پاکی سرشار بود.

با وزش نسیم بعثت نبوی و آغاز دعوت آشکار رسول خدا (ص) پس از سه سال دعوت مخفیانه، عمار که مردی پخته و حدوداً چهل و هشت ساله بود، به همراه پدرش یاسر، مادرش سمیه و برادرش عبدالله، شیفته کلام وحی و منش آسمانی محمد مصطفی (ص) شدند. آنان در سال پنجم بعثت به حضور پیامبر رسیدند و داوطلبانه و با آگاهی کامل آیین توحید را پذیرفتند.

طبق روایات تاریخی، این خانواده فداکار در میان سی و چند نفر اولیه‌ای بودند که به اسلام گرویدند و ابن‌حجر عسقلانی صراحتاً ذکر می‌کند که عمار یکی از هفت تنی بود که شجاعانه و بدون هراس از عواقب کار، اسلام خود را در مکه علنی و آشکار ساختند. این آشکارسازی در شهری که کانون شرک و بت‌پرستی بود، به معنای اعلام جنگ با منافع اشراف قریش تلقی می‌شد.

اعلام اسلام از سوی این خانواده بی‌دفاع، خشم شدید قبیله بنی‌مخزوم و هم‌پیمانان آنان را برانگیخت. ابوجهل (هشام بن عمرو) که عناد و قساوتش در تاریخ شهره است، فرمان سنگین‌ترین و وحشیانه‌ترین شکنجه‌ها را صادر کرد. مشرکان مکه این خانواده را در گرم‌ترین ساعات روز و زیر آفتاب سوزان حجاز مجبور به ترک خانه می‌کردند، زره‌های آهنین بر تنشان می‌پوشاندند تا داغی آهن گداخته پوست و گوشتشان را بسوزاند، تازیانه بر پیکر ناتوانشان فرود می‌آوردند و آن‌ها را بر روی ریگ‌های شعله‌ور مکه می‌خواباندند.

یاسر و سمیه در سنین پیری، با قلبی مالامال از عشق به خدا، زیر این شکنجه‌های طاقت‌فرسا مقاومت کردند. رسول خدا (ص) هرگاه از کنار آنان عبور می‌کرد و پایداری‌شان را می‌دید، با چشمانی اشک‌بار کلامی تاریخی و تسلی‌بخش بر زبان می‌راند: «صَبراً یا آلَ یاسِر فَإِنَّ مَوعِدَکُمُ الجَنَّة»؛ ای خاندان یاسر صبر پیشه کنید که وعده‌گاه شما بهشت برین است. سرانجام یاسر زیر بار این مصائب جان سپرد و سمیه نیز با ضربه نیزه ابوجهل به شهادت رسید تا اولین شهیدان راه اسلام، پدر و مادر عمار باشند.

عمار نیز تا سر حد مرگ شکنجه شد؛ مشرکان او را مجبور کردند تا به ظاهر کلامی در ستایش بت‌ها و برائت از پیامبر بر زبان راند تا رهایش کنند. عمار در حالی که قلبش مضطرب و چشمانش گریان بود، نزد پیامبر آمد و ماجرا را بازگو کرد. پیامبر با مهربانی اشک‌های او را سترد و جویا شد: «دلت را چگونه می‌یابی؟» عمار گفت: «سرشار و مطمئن به ایمان».

در این هنگام، آیه ۱۰۶ سوره نحل نازل شد و بر ایمان راسخ عمار صحه گذاشت: «إِلّا مَن أُکرِهَ وَقَلبُهُ مُطمَئِنٌّ بِالإیمانِ» (مگر کسی که تحت اجبار و فشار قرار گرفته در حالی که قلبش به ایمان آرام است). پیامبر به عمار فرمود که اگر باز هم در چنین تنگنای سختی گرفتار شدی، برای حفظ جانت همان‌گونه عمل کن. این تایید آسمانی نشان داد که ایمان عمار فراتر از الفاظ، با روح و جانش آمیخته است، چنان‌که پیامبر در وصف او فرمود: «عمار از فرق سر تا قدم لبریز از ایمان است و ایمان با گوشت و خون او عجین شده است».

هجرت به مدینه و حیات مجاهدانه در رکاب رسول‌الله (ص)

با سخت‌تر شدن شرایط در مکه، عمار ابتدا به حبشه و سپس به مدینه هجرت کرد. در مدینه، عمار نقشی کلیدی در بنای جامعه اسلامی ایفا نمود. هنگامی که ساخت اولین مسجد اسلام یعنی مسجد قبا آغاز شد، عمار با جدیتی کم‌نظیر به جمع‌آوری سنگ‌ها پرداخت، به گونه‌ای که پیامبر او را نخستین بنای مسجد نامید. در جریان ساخت مسجدالنبی نیز، در حالی که دیگران یک قالب سنگ حمل می‌کردند، عمار برای جلب رضای حق و تسریع در کار، دو به دو سنگ‌ها را بر دوش می‌کشید. در همین حال بود که پیامبر اکرم (ص) غبار از چهره عمار پاک کرد و آن پیشگویی بزرگ و تاریخی را بر زبان آورد که تا دهه‌ها بعد چون خورشیدی در تاریکی فتنه‌ها درخشید: «وَیحَ عَمَّارٍ تَقْتُلُهُ الْفِئَةُ الْبَاغِیةُ، یدْعُوهُمْ إِلَی الْجَنَّةِ وَ یدْعُونَهُ إِلَی النَّارِ»؛ وای بر عمار، او را گروهی ستمکار و متجاوز می‌کشند؛ عمار آن‌ها را به سوی بهشت می‌خواند و آن‌ها عمار را به سوی آتش دوزخ دعوت می‌کنند.

عمار یاسر در دوران مدینه، در تمامی غزوه‌ها و نبردهای سرنوشت‌ساز پیامبر از جمله بدر، احد، خندق، خیبر و حنین شجاعانه شرکت جست. او شیری در میدان نبرد و عابدی در محراب بود. پیامبر اکرم (ص) همواره به او عنایت ویژه‌ای داشت و در احادیث متعددی فضایل او را گوشزد می‌کرد؛ از جمله فرمود: «عمار هیچ‌گاه میان دو امر مخیر نشد، مگر اینکه آن امری را که به رشد و هدایت نزدیک‌تر بود، برگزید» و در سخنی دیگر فرمود: «هر کس با عمار دشمنی کند، خدا با او دشمنی خواهد کرد». این کلمات گهربار، عمار را در میان اصحاب به شخصیتی ممتاز و صاحب بصیرتی عمیق تبدیل کرد که رفتار و گفتارش حجتی برای دیگران بود.

موضع‌گیری پس از رحلت پیامبر و پاسداری از حریم ولایت

غروب آفتاب حیات رسول خدا (ص) آغازگر فصلی نوین و پرمخاطره در تاریخ اسلام بود. در ماجرای سقیفه بنی‌ساعده و بحران جانشینی، عمار یاسر بدون لحظه‌ای تردید، در خط مقدم دفاع از حقانیت و وصایت امیرالمؤمنین علی (ع) ایستاد. او به همراه بزرگانی چون سلمان فارسی، ابوذر غفاری و مقداد بن اسود، هسته مرکزی و پیشگامان تشیع و وفاداران به عهد غدیر را تشکیل دادند. عمار در مسجدالنبی بارها به منبر رفت و با خطبه‌های پرشور و مستدل خود، مهاجران و انصار را به یاد وصایای پیامبر درباره علی (ع) انداخت.

با این حال، زمانی که مصلحت کلان جامعه اسلامی و حفظ اساس دین در برابر خطر ارتداد و هجوم دشمنان خارجی اقتضا می‌کرد، عمار به فرمان مولایش علی (ع) سکوت اختیار نکرد، بلکه برای دفاع از اسلام به میدان آمد. در زمان خلیفه اول، او در جنگ یمامه علیه مدعی دروغین نبوت (مسیلمه کذاب) شرکت کرد و در این نبرد شجاعت‌های بسیاری از خود نشان داد و حتی یک گوش خود را در راه خدا از دست داد، اما دست از جهاد بر نداشت.

در دوران خلافت عمر بن خطاب، خلیفه او را به دلیل کاردانی، زهد و امانت‌داری به عنوان استاندار کوفه منصوب کرد و عبدالله بن مسعود را نیز به عنوان معلم قرآن و بیت‌المال همراه او فرستاد. عمر در نامه‌ای به مردم کوفه نوشت: «من عمار را به عنوان امیر و ابن‌مسعود را به عنوان معلم فرستادم؛ این دو از برگزیدگان و اصحاب پاک محمد هستند، به آن‌ها اقتدا کنید». دوران فرمانروایی عمار بر کوفه، نمونه‌ای عالی از حاکمیت زاهدانه و عادلانه اسلامی بود. او هیچ اندوخته‌ای برای خود بر نداشت، با سادگی تمام میان مردم می‌زیست، خود نان خشکش را در بازار مرطوب می‌کرد تا قابل خوردن باشد و با مردم هم‌سفره می‌شد.

عمار همچنین در این دوران، فرماندهی سپاه اسلام در فتح برخی مناطق ایران از جمله شوشتر را بر عهده داشت و توانمندی نظامی خود را به اثبات رساند. اما منش عدالت‌خواهانه و سازش‌ناپذیر او با ذائقه برخی از اشراف و متنفذان کوفه سازگار نیامد و بر اثر کارشکنی‌ها و شکایت‌های واهی آنان، از این مقام عزل شد. عمار با همان روحیه‌ای که این مقام را پذیرفته بود، بدون اندک ناراحتی آن را واگذار کرد و به مدینه بازگشت

در دوره خلافت عثمان بن عفان، سیاست‌های خلیفه در توزیع عادلانه ثروت و سپردن مناصب کلیدی حکومتی به بنی‌امیه، اعتراض شدید اصحاب بزرگ پیامبر را برانگیخت. عمار یاسر در این میان، یکی از جدی‌ترین و صریح‌ترین منتقدان بود. او بارها به دلیل اعتراض به بذل و بخشش‌های خلیفه از بیت‌المال به خویشاوندان اموی‌اش و نیز به خاطر دفاع از یاران ستمدیده‌ای چون ابوذر غفاری و ابن‌مسعود، مورد غضب دستگاه حاکمه قرار گرفت.

کار به جایی رسید که عمار توسط عوامل خلیفه و به امر او به شدت مورد ضرب و شتم قرار گرفت، به گونه‌ای که دچار فتق شد و بیهوش گشت. این رفتارهای خشن با صحابی بزرگ و سالخورده پیامبر، موجی از نفرت را در میان مسلمانان ایجاد کرد و عمار را به یکی از محورهای اصلی حرکت‌های اعتراضی تبدیل نمود. هنگامی که معترضان از سراسر بلاد اسلامی به مدینه هجوم آوردند، عمار تلاش کرد تا امور را به سمت اصلاح هدایت کند، اما لجاجت اطرافیان خلیفه مانع شد و سرانجام به سقوط و قتل عثمان انجامید.

عصر خلافت امیرالمؤمنین (ع)؛ عمار در قامت شاخص و تکیه‌گاه بصیرت

با بیعت پرشور و بی‌سابقه مردم با امیرالمؤمنین علی (ع)، فصل جدیدی در حیات عمار یاسر رقم خورد. او که اکنون پیرمردی بالای هشتاد سال بود، با روحیه‌ای جوان و پرانگیزه، به عنوان شاخص‌ترین مدافع حریم ولایت و بازوی راست امام (ع) وارد میدان شد. در فضایی که فتنه‌های بنی‌امیه و ناکثین، ذهن و دل بسیاری از مسلمانان سست‌ایمان را تیره و تار کرده بود، حضور عمار به عنوان یک «رسانه زنده و آیینه حق‌نما» نقشی بی‌بدیل در روشنگری جامعه داشت.

نبرد صفین و تجلی پیشگویی نبوی در شهادت عمار

سخت‌ترین و پیچیده‌ترین آزمون تاریخ صدر اسلام در دشت صفین و در تقابل با معاویه بن ابی‌سفیان شکل گرفت. معاویه با تکیه بر ابزارهای تبلیغاتی مخوف، مکر و حیله‌های عمرو بن عاص و سوءاستفاده از جهل و نادانی مردم شام، خود را مدافع مظلومیت عثمان و شریعت پیامبر جا زده بود. در این جنگ استخوان‌سوز که ماه‌ها به طول انجامید، عمار یاسر فرمانده پیادگان لشکر عراق و در روز سوم، فرمانده کل لشکر امام (ع) بود. عمار که اکنون پیرمردی فرتوت با سن بیش از نود سال بود، زره بر تن می‌کرد و در میان صفوف لشکر می‌چرخید و با سخنان روشنگرانه خود، شبهات را می‌زدود. او فریاد می‌زد: «به خدا سویدا، اگر ما را بزنند و تا درختان خرمای هَجَر عقب برانند، باز هم می‌دانیم که ما بر حقیم و آن‌ها بر باطل». عمار به خوبی ماهیت این نبرد را درک کرده بود؛ او می‌گفت ما در زمان پیامبر با این جماعت بر سر “تنزیل” قرآن (قبول ظاهر اسلام) می‌جنگیدیم و امروز با آنان بر سر “تاویل” قرآن (حفظ حقیقت و روح اسلام) می‌جنگیم.

حضور عمار در جبهه حق، سد محکمی در برابر تبلیغات اموی بود. پیشگویی پیامبر مبنی بر اینکه عمار را «گروه باغی و ستمکار» می‌کشند، دهان به دهان میان مسلمانان چرخیده بود. حتی در سپاه شام نیز بسیاری از افراد که هنوز اندک وجدانی داشتند، به شدت مراقب بودند تا مبادا در موضعی قرار گیرند که با عمار بجنگند. ذوالکلاع حِمیری، از فرماندهان ارشد سپاه معاویه، دچار تردید جدی شده بود و عمرو بن عاص برای فریب او و دیگران مجبور شد دست به تحریف و توجیه بزند و ادعا کند که عمار سرانجام به ما خواهد پیوست یا اینکه او با ما نخواهد جنگید.

در روز نهم صفر سال ۳۷ هجری قمری، عمار یاسر پس از مجاهدتی بی‌نظیر، احساس کرد که زمان وصال فرا رسیده است. او در حالی که به آسمان می‌نگریست، فریاد زد: «اَلیَومَ اَلقی الاَحِبَّه، مُحَمَّداً وَ حِزبَه»؛ امروز محبوبانم، محمد و یارانش را ملاقات می‌کنم. او که به شدت تشنه شده بود، طلب آب کرد. زنی از سپاه حق، کاسه‌ای شیر به او داد. عمار با دیدن شیر لبخند زد و گفت: «رسول خدا به من فرمود که آخرین توشه تو از دنیا، قدحی از شیر خواهد بود». او شیر را نوشید و با شجاعت تمام به قلب سپاه شام تاخت. سرانجام دو تن از شقی‌ترین افراد سپاه معاویه به نام‌های ابوغادیه (یسار بن سبع) و ابن‌جَون، به او حمله کردند. ابوغادیه ضربتی بر او وارد ساخت و عمار بر زمین افتاد و ابن‌جون سر مبارک این صحابی جلیل‌القدر را از تن جدا کرد.

شهادت عمار یاسر، زلزله‌ای سیاسی و عقیدتی در دشت صفین ایجاد کرد. با انتشار خبر شهادت او، ولوله و تردیدی عمیق در میان سپاهیان شام افتاد؛ چرا که اکنون بر همگان ثابت شده بود که طبق فرموده صریح و متواتر پیامبر (ص)، سپاه معاویه همان «فئه باغیه» (گروه ستمکار و دوزخی) است. خزیمة بن ثابت (ذوالشهادتین) که تا آن زمان در جنگ تردید داشت و شمشیر از غلاف بیرون نکشیده بود، با شهادت عمار، حقیقت برایش چون روز روشن شد، شمشیر کشید و به سپاه امام (ع) پیوست و تا مرز شهادت جنگید. معاویه که حکومت خود را در خطر نابودی می‌دید، برای سرپوش گذاشتن بر این فضاحت و فریب توده‌های نادان شام، شایعه عجیبی راه انداخت و گفت: «علی عمار را کشته است! زیرا او بود که عمار را به جنگ آورد و ما تنها او را دفع کردیم». وقتی این سخن مضحک به گوش امیرالمؤمنین (ع) رسید، حضرت با لحنی پر از توبیخ فرمود: «اگر چنین است، پس قاتل حمزه سیدالشهدا نیز پیامبر است، چون پیامبر او را به جنگ احد آورده بود!» این پاسخ دندان‌شکن، واهی بودن منطق اموی را آشکار ساخت.