تنگه هرمز نظم قدیم را فرسوده می‌کند / خلیج فارس در جست‌وجوی نظم نو

بحران پیرامون تنگه هرمز صرفاً مناقشه‌ای بر سر یک آبراهه راهبردی نیست؛ بلکه بازتابی از تحولات عمیق‌تر در محیط امنیتی منطقه‌ای و بین‌المللی است.

یادداشت مهمان، جهانگیر غفاری: در نگاه نخست، بحران پیرامون تنگه هرمز ممکن است صرفاً یکی دیگر از رویارویی‌های امنیتی در خاورمیانه به نظر برسد؛ رخدادی آشنا در منطقه‌ای که مدت‌ها با رقابت‌های ژئوپلیتیکی و تنش‌های مکرر شناخته شده است. با این حال، چنین برداشتی ابعاد واقعی تحولات جاری را دست‌کم می‌گیرد.

آنچه امروز در خلیج فارس و پیرامون آن در حال وقوع است، صرفاً یک بحران امنیتی منطقه‌ای نیست؛ بلکه نشانه‌ای از فرسایش تدریجی نظمی امنیتی است که دهه‌ها بر این منطقه حاکم بوده است. افزایش تنش میان بازیگران منطقه‌ای، حضور فزاینده قدرت‌های خارجی، آسیب‌پذیری روزافزون زیرساخت‌های حیاتی، تهدیدات علیه حمل‌ونقل دریایی و نگرانی‌های رو به رشد درباره امنیت انرژی، همگی بر یک واقعیت مهم دلالت دارند: معماری امنیتی سنتی خلیج فارس دیگر برای مواجهه با چالش‌های پیچیده قرن بیست‌ویکم کافی نیست.

تنگه هرمز اکنون فراتر از یک گذرگاه راهبردی دریایی است. این تنگه به نقطه تلاقی رقابت‌های منطقه‌ای، امنیت جهانی انرژی، تجارت بین‌المللی و رقابت قدرت‌های بزرگ تبدیل شده است. پرسش اصلی دیگر این نیست که آیا بی‌ثباتی در خلیج فارس بر جهان تأثیر می‌گذارد یا نه؛ بلکه این است که اگر تنش‌های کنونی تشدید شوند، دامنه این پیامدها تا کجا گسترش خواهد یافت. پاسخ به این پرسش نه‌تنها برای کشورهای منطقه خلیج فارس، بلکه برای دولت‌ها، شرکت‌ها و جوامع سراسر نظام بین‌الملل اهمیت دارد.

هرمز: نقطه تلاقی ژئوپلیتیک و ژئواکونومی

تنگه هرمز بسیار فراتر از یک گذرگاه باریک میان خلیج فارس و آب‌های آزاد بین‌المللی است. این تنگه یکی از مهم‌ترین گلوگاه‌های راهبردی اقتصاد جهانی به شمار می‌رود. اهمیت آن تنها با حجم نفت و گاز طبیعی عبوری از آن قابل سنجش نیست. به همان اندازه مهم، نقشی است که در حفظ اعتماد و اطمینان بازارهای جهانی ایفا می‌کند.

نظام‌های اقتصادی مدرن نه‌تنها به دسترسی به منابع، بلکه به ثبات و قابلیت پیش‌بینی نیز وابسته‌اند. در عصر زنجیره‌های تأمین به‌شدت به‌هم‌پیوسته، حتی تصور ناامنی در یک گذرگاه راهبردی دریایی می‌تواند پیامدهایی فراتر از محیط جغرافیایی آن ایجاد کند. افزایش هزینه‌های حمل‌ونقل، رشد حق بیمه کشتی‌ها، نوسانات بازارها و اختلال در مسیرهای تجارت جهانی معمولاً نخستین نشانه‌های چنین بی‌ثباتی هستند. به همین دلیل، هرمز دیگر صرفاً یک مسئله مربوط به خلیج فارس نیست؛ بلکه به موضوعی مرتبط با امنیت اقتصادی جهانی تبدیل شده است.

پایان یک الگوی امنیتی قدیمی

برای دهه‌ها، امنیت در خلیج فارس بر یک منطق نسبتاً ساده استوار بود: بازدارندگی نظامی. کشورهای منطقه تلاش می‌کردند امنیت خود را از طریق خرید تسلیحات، نوسازی نظامی، اتحادهای راهبردی و بهره‌گیری از موازنه قدرت‌های خارجی تأمین کنند. هرچند این الگو توانست از برخی انواع درگیری‌ها جلوگیری کند، اما تحولات اخیر محدودیت‌های روزافزون آن را آشکار ساخته است.

امروزه تهدیدهای پیش روی منطقه بسیار فراتر از رویارویی‌های متعارف نظامی هستند. حملات به زیرساخت‌های حیاتی، عملیات سایبری، جنگ پهپادی، منازعات نیابتی، فشارهای اقتصادی و اختلال در امنیت دریایی، ماهیت رقابت‌های راهبردی را به‌طور بنیادین دگرگون کرده‌اند.

در چنین شرایطی، افزایش توان نظامی لزوماً به معنای افزایش امنیت نیست. در برخی موارد، انباشت تسلیحات و تشدید رقابت‌های امنیتی حتی می‌تواند بی‌اعتمادی را افزایش داده و خطر محاسبات اشتباه را بیشتر کند. بحران کنونی نشان می‌دهد که مشکل خلیج فارس کمبود قدرت نظامی نیست؛ بلکه کمبود سازوکارهایی است که بتوانند ریسک‌ها را مدیریت کرده و از تشدید تنش جلوگیری کنند. از امنیت انرژی تا امنیت اقتصاد جهانی یکی از مهم‌ترین درس‌های سال‌های اخیر این است که مرز میان امنیت و اقتصاد روزبه‌روز کمرنگ‌تر شده است.

در گذشته، اختلال در جریان انرژی عمدتاً از منظر اقتصادی بررسی می‌شد. اما امروز امنیت انرژی به بخشی جدایی‌ناپذیر از امنیت ملی و ثبات بین‌المللی تبدیل شده است. شوک‌های قیمتی انرژی تنها بر مصرف‌کنندگان تأثیر نمی‌گذارند؛ بلکه بر نرخ تورم، تولید صنعتی، هزینه‌های حمل‌ونقل، بازارهای مالی و رشد اقتصادی در مناطق مختلف جهان اثرگذارند.

پیامدهای این تحولات معمولاً بسیار فراتر از کشورهایی است که مستقیماً درگیر بحران هستند. از این رو، بی‌ثباتی در تنگه هرمز دیگر صرفاً چالشی برای تولیدکنندگان و واردکنندگان انرژی نیست، بلکه تهدیدی برای تاب‌آوری اقتصاد جهانی محسوب می‌شود. وابستگی متقابل فزاینده اقتصادهای مدرن به این معناست که اختلالات محلی می‌توانند به سرعت پیامدهای بین‌المللی ایجاد کنند.

رقابت قدرت‌های بزرگ و بین‌المللی شدن بحران

اهمیت راهبردی خلیج فارس همچنین به دلیل جایگاه آن در چارچوب رقابت قدرت‌های بزرگ افزایش یافته است. برای ایالات متحده، آزادی کشتیرانی و امنیت دریایی همچنان از منافع بنیادین راهبردی به شمار می‌روند.

برای چین، دسترسی امن به منابع انرژی و مسیرهای تجاری برای ثبات اقتصادی بلندمدت حیاتی است. اروپا نیز به بازارهای باثبات انرژی و شبکه‌های تجاری قابل پیش‌بینی وابسته است. این هم‌پوشانی منافع موجب شده است که بحران‌های منطقه‌ای به‌طور فزاینده ابعاد جهانی پیدا کنند.

خطر اصلی الزاماً این نیست که قدرت‌های بزرگ به دنبال رویارویی مستقیم باشند؛ بلکه این است که بحران‌های محلی با رقابت‌های ژئوپلیتیکی گسترده‌تر درهم تنیده شوند و مدیریت و مهار آن‌ها دشوارتر گردد.

تاریخ بارها نشان داده است که بسیاری از منازعات نه به دلیل تصمیم آگاهانه برای تشدید بحران، بلکه به علت برداشت‌های متفاوت بازیگران از یک رویداد واحد گسترش یافته‌اند. هرچه تعداد ذی‌نفعان یک بحران بیشتر باشد، احتمال سوءبرداشت، خطای محاسباتی و تشدید ناخواسته آن نیز افزایش می‌یابد.

چرا خلیج فارس به یک معماری امنیتی جدید نیاز دارد؟

مهم‌ترین درسی که از بحران کنونی به دست می‌آید این است که امنیت پایدار در خلیج فارس دیگر نمی‌تواند صرفاً بر بازدارندگی نظامی یا ترتیبات سنتی موازنه قدرت تکیه داشته باشد.

منطقه به یک معماری امنیتی جدید و چندلایه نیاز دارد که توانایی پاسخگویی به چالش‌های متنوع سیاست بین‌الملل معاصر را داشته باشد. چنین معماری‌ای باید بر چند ستون اصلی استوار باشد: نخست، بازیگران منطقه‌ای باید سازوکارهای دائمی مدیریت بحران و ارتباطات اضطراری ایجاد کنند تا خطر سوءمحاسبه و تشدید ناخواسته تنش‌ها کاهش یابد.

دوم، ترتیبات امنیت دریایی باید تقویت شوند تا جریان مستمر تجارت و انرژی در آبراه‌های حیاتی تضمین گردد. سوم، همکاری بیشتری برای حفاظت از زیرساخت‌های حیاتی از جمله تأسیسات انرژی، بنادر، شبکه‌های حمل‌ونقل و سامانه‌های دیجیتال مورد نیاز است؛ زیرساخت‌هایی که پایه‌های رفاه منطقه‌ای و جهانی را تشکیل می‌دهند. چهارم، گفت‌وگوهای امنیتی منطقه‌ای باید نهادینه شوند تا شفافیت افزایش یابد، سوءظن‌های متقابل کاهش پیدا کند و رقابت‌های راهبردی به شکلی مؤثرتر مدیریت شوند. و سرانجام، امنیت انرژی باید به عنوان یک منفعت مشترک منطقه‌ای و بین‌المللی شناخته شود، نه ابزاری برای اعمال فشار ژئوپلیتیکی. بدون چنین اقداماتی، منطقه همچنان در چرخه‌های تکرارشونده بحران و رویارویی گرفتار خواهد ماند.

از بازدارندگی به مدیریت راهبردی ریسک

شاید مهم‌ترین تحول فکری مورد نیاز امروز، گذار از الگویی امنیتی مبتنی صرف بر بازدارندگی به الگویی مبتنی بر مدیریت راهبردی ریسک باشد. بازدارندگی همچنان ضروری است؛ اما در محیطی که با ریسک‌های درهم‌تنیده نظامی، اقتصادی، فناورانه، سایبری و دریایی مشخص می‌شود، بازدارندگی به تنهایی نمی‌تواند ثبات پایدار ایجاد کند.

هدف نباید حذف کامل رقابت میان دولت‌ها باشد؛ زیرا چنین هدفی در هیچ نظام بین‌المللی واقع‌بینانه نیست. بلکه باید از تبدیل رقابت به تقابل و از تبدیل تقابل به درگیری جلوگیری کرد. تحقق این هدف مستلزم رویکردی جامع‌تر است که توانمندی‌های نظامی را با تاب‌آوری اقتصادی، امنیت فناوری، دیپلماسی فعال و سازوکارهای نهادینه مدیریت بحران تلفیق کند. در جهانی که هر روز بیش از گذشته به هم وابسته می‌شود، مدیریت ریسک به اندازه بازدارندگی اهمیت یافته است.

نتیجه‌گیری

بحران پیرامون تنگه هرمز صرفاً مناقشه‌ای بر سر یک آبراهه راهبردی نیست؛ بلکه بازتابی از تحولات عمیق‌تر در محیط امنیتی منطقه‌ای و بین‌المللی است. چالش اصلی پیش روی خلیج فارس در قرن بیست‌ویکم کمبود قدرت نظامی نیست؛ بلکه فقدان سازوکارهای مؤثر برای مدیریت رقابت‌ها، کاهش بی‌اعتمادی و جلوگیری از تبدیل بحران‌ها به منازعات گسترده‌تر است.

اگر بحران کنونی یک درس مهم داشته باشد، آن درس این است که ثبات آینده کمتر به انباشت قدرت و بیشتر به ایجاد نهادها و چارچوب‌هایی وابسته خواهد بود که بتوانند میان بازدارندگی، همکاری، تاب‌آوری اقتصادی و مدیریت راهبردی ریسک توازن برقرار کنند. آینده خلیج فارس ـ و تا حد زیادی ثبات بازارهای جهانی انرژی، تجارت بین‌المللی و اقتصاد جهانی ـ به توانایی بازیگران منطقه‌ای و بین‌المللی در ایجاد چنین چارچوبی بستگی خواهد داشت. بنابراین، تنگه هرمز صرفاً یک نقطه تنش منطقه‌ای نیست؛ بلکه آزمونی برای سنجش این است که آیا جامعه بین‌المللی می‌تواند تفکر امنیتی خود را با واقعیت‌های جهانی به‌هم‌پیوسته و نامطمئن امروز تطبیق دهد یا خیر.

دانشجو دکتری روابط بین الملل